تبليغاتX
یک فنجان چای
شنبه بیست و نهم تیر 1387

 

شهرک

..............................................

مرد هوازی

با همه ی دیوار هایم

همپوست می شود

و دیوار هایم

چندین برابر!

آیا تبر زنانه

با ابراهیم همدم است؟!

بگذار همین جا

به مادر شدنی کوچک

قناعت کنم.

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:7  توسط شاهین امیری فر  | 

پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
نقاشی
............................................................................................
 
خدا ز کالبد تن به در کشید مرا 
                   خدا شکل زنی شد,به بر کشید مرا
        خدا شد اسب ستم,روح من روان زپیش
                    به خاک بست,کوه و کمر کشید مرا
 مگو که بود که نقاشی مرا میکرد
                که با دو دیدهُ هموارتر کشید مرا
     چه وهم داشت که از ابتدای خلقت من
                   غریب و کج قلق و دربدر کشید مرا
      دو نیمه کرد مرا پس تو را کشید از من
                  پس از کنار تو این سوی تر کشید مرا
میان ما دری از مرگ کرد نقاشی
                    به میخ کوفته در پشت در کشید مرا
           خوشش نیامد این نقش را هم به هم زد و بعد
               دگر کشید تو را دگر کشید مرا
    من وتو را دو پرنده کشید در دو قفس
                    خوشش نیامد بی بال و پر کشید مرا
   خوشش نیامد تصویر را به هم زد ,بعد
              پدر کشید تو را پسر کشید مرا
 رها شدیم تو ماهی شدی و من سنگی
                 نظارهُ تو به خون جگر کشید مرا
    خوشش نیامد این بار از تو دشتی ساخت
                به خاطر تو نسیم سحر کشید مرا
    خوشش نیامد ـ خط .خط,خط زد اینها را
                یک استکان چای از خیر و شر کشید مرا
       تو را شکر کرد و در ذره های من حل کرد
                  سپس به سمت لبش برد و سر کشید مرا..
 
       
        
 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:50  توسط شاهین امیری فر  | 

چهارشنبه بیست و ششم دی 1386

قحطی واژه

 

ای کاش در نمی دانستم ها می دانستیم

که این اتوبوس چقدر شمال به جنوب می برد

لاک پشت ها برای چه کسی پرواز می کنند

و سیگار های بی دود

برای چه کسی دود می شوند...

من از این شعر می ترسم

که شاید تمام شود

و من بدون تو...

راستی چقدر بزرگ شده ای برای خودت

کوچک تر از تو منم

که دهن کجی می کنم

به این شعر

به این تخت

که تو را دزدیده بود

و تو حرف های مرا

پس بذار خواب را ببینم

در قحطی واژه !

سرم پائین تر از همیشه خجالت میکشد...؟

امروز در اتاقی که مسجدمان شده است

دعا که کنم

بخشیده خواهم شد

اما تمام شهر شاهداند

که من دوستت دارم را

کنار دری که

در به دری ها را فراموش می کرد

تجربه کردم...

چقدر سرم بی درد, درد می کند

و قرص ها حسودی می کنند

به دستانی که روی سرم

سُر می خورند

پائین می آیند

و برای تو چشم می گذارند...

راستی در اتاقی که

چراغش سال هاست که خاموش است

عروسک ها بی آنکه بترسند

با بوسه ای کوتاه

رقص را آغاز می کنند.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:18  توسط شاهین امیری فر  | 

سه شنبه یکم آبان 1386

     

        ساعت پنج عصر

...............................................

 

در ساعت پنج عصر ، درست ساعت پنج عصر بود

پسری پارچه سپید را آورد ، در ساعت پنج عصر

سبدی آهک از پیش آماده ، در ساعت پنج عصر

باقی همه مرگ بود و تنها مرگ ، در ساعت پنج عصر

باد با خود برد تکه های پنبه را هر سوی ، در ساعت پنج عصر

و زنگار بذر نیکل و بذر بلور افشاند ، در ساعت پنج عصر

اینک ستیز یوز و کبوتر ، در ساعت پنج عصر

رانی با شاخی مصیبت بار ، در ساعت پنج عصر

ناقوسهای دود و زرنیخ ، در ساعت پنج عصر

کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند ، در ساعت پنج عصر

در هر کنار کوچه دسته های خاموشی ، در ساعت پنج عصر

و گاو نر تنها دل بر پای مانده ، در ساعت پنج عصر

چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش ، در ساعت پنج عصر

چون ید فرو پوشید یک سر سطح میدان را ، در ساعت پنج عصر

مرگ در زخمهای گرم بیضه کرد ، در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر بی هیچ بیش و کم ، در ساعت پنج عصر

تابوت چرخ داریست در حکم بسترش ، در ساعت پنج عصر

نی ها و استخوانها در گوشش مینوازند ، در ساعت پنج عصر

تازه گاو نر به سویش نعره بر میداشت ، در ساعت پنج عصر

که اتاق از احتضار مرگ چون رنکین کمانی بود ، در ساعت پنج عصر

غانغرایا میرسید از دور ، در ساعت پنج عصر

بوق زنبق در کشاله سبز ران ، در ساعت پنج عصر

زخمها میسوخت چون خورشید ، در ساعت پنج عصر

و در هم خورد کرد انبوهی مردم دریچه ها و در ها را ، در ساعت پنج عصر

در ساعت پنج عصر ، آی چه موحش پنج عصری بود

ساعت پنج بود بر تمامی ساعتها

ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه

.....................................................

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:8  توسط شاهین امیری فر  | 

یکشنبه پانزدهم مهر 1386
 به دوست شاعرم: وحيد پورزارع
.........................


 شعر امروزم را به فال نيك بگير
 و با آن
 به عكسهاي سياه وسفيد سال شصت وپنج سفر كن !.
 امروز روز خوبي نيست ٫
  پس بگذار شعرم را بخوانم
 برای تو كه نبودي
امامن بودم وسربازي كه سر نداشت
 و بي سر رنگ بنفش به شعرم میزد ٫
 راستي یادم هست  پدر را كه شاعرانه رفت
 خودکشی نکرد ٫
اما توکه مي داني
  ضيافت آن روز
 تا قرار ساعت 8 به پا نشد٫
 چرا خورشيد را بي دليل كشتي ؟! ...
 روزي كه شطرنج را فراموش كردم
  نيچه به من خنديد
 و موريانه ها همه را به شام دعوت كردند.
 راستي شاعر...
 اين دستها ديگر
  شرمنده ي ميز و دو فنجان قهوه نمي شوند.
 بگذار بي پرده بگويم
  دل داده ام به شعر هايت
  به مست سالهاي عاشقي
 به ترس
كه در غروب چهارشنبه
  اصلا فرقي نمي كند
 تمام روزهاي هفته
با تو بود!..
 پس مرا ببخش اگر نیستی
 و من اين شعر را گفتم
اما شعرهاي مرده
كسي را نمي كشد
 حتي عاشقي را مثل تو
 مثل من ٫
 كه با آلبوم خانوادگي عاشق شدي .
 واين عشق تقصير كسي نبود
 پدر بزرگ استخاره مي كرد
 وهميشه بد مي آمد.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:6  توسط شاهین امیری فر  | 

سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386
 

انکار

 ........................................................

 

امروز درست بیست سال است

که شمع ها فوت می شوند

و من بدون ترس

مست می کنم !

مانده ام زمین به دورمن می چرخد

یا من به دور تو

فرقی که نمی کند

من می خواهم تمام دنیا را بالا بیا ورم !

گناهکارم و

می خواهم اعتراف کنم

اما کلیسا هم جای امنی برای توبه نیست

وقتی دختران باکره

خود را هر روز

سه بار انکار می کنند...

انکار

انکار

انکار

سه بار انکار به سلامتیه ...سیگار

و سیگار را از مستی دود کردیم

غافل از اینکه بدانیم

گناه کاریم!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 3:22  توسط شاهین امیری فر  | 

دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385

صلح

..................................................

 

صلح را مي بينم, علفيست وآهوی ودشتی و آبی

كودكيستو, سنگيو, اشتياقيو, پرتابی

صلح را مي بينم, پدريستو,عطابيو,توبيخيو,جوابی

صلح را مي بينم,زنيستو,رختيو, بنديو, آفتابی

صلح را مي بينم, مرديستو, كاريو, خستگيو, خوابی ...

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:11  توسط شاهین امیری فر  | 

جمعه چهارم اسفند 1385
 

(( ۱۲/دی/۸۵ ))

.................................................

 

آغاز تو اینجا بود

اول این شعر

۱۲/دی/۸۵

امروز هوا ابریست

باران اما ... نیست

اما تو چترت را باز کن

می خواهم برایت اشک ببارم...

بی خبری ها از اینجا شروع شد

دوازده دی هشتادوپنج

و زیر پلی که دیگر

پل صراط ما نخواهد بود؟!

امروز تو می روی و من

خودم را زیر همین پل

سه سال فراموش می کنم...

دوستم نمی داری

اصلا" هیچ وقت دوستم نداشته باش

تا من خودم برایت بمیرم

و تو خوشحال

مثل کرم هایی که زیر خاک

میکل آنژ می شوند و بدن مرا

عاشقانه می تراشند!

تو در همین شعر تمام می شوی

در آخر این خط

که پایانیست برای...

حالا چترت را ببند

برو

که اشک هایم دیگر

باران تو نخواهند شد.

 

..............................

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 1:28  توسط شاهین امیری فر  | 

جمعه بیست و هفتم بهمن 1385

بهانه

.................................................

بي تو 
نه بوي خاك نجاتم داد

نه شمارش ستاره ها تسكينم

چرا صدايم كردي

چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي

نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت

و عصر

عصر واليوم بود

و فلسفه بود

و ساندويچ دل وجگر

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:29  توسط شاهین امیری فر  | 

سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385

..................................................

غزل تازه من تازه شدن از لج تو

گفته باشم پس از اين ،نه تو، نه من از لج تو

تو که با مستی هفتاد و دو تن رقصيدی

شده ام عاشق هفتاد و دو زن از لج تو

گفتی از مرد دهل دار بدت آمده است

پس بيا اين دهل و دن دددن از لج تو

زدم آتش به همه مال و منالم ليلا

عکس ليلا سه عدد بيست و من از لج تو

آخرين بيت غزل خود کشی من شده است

هی نپرس از لج کی قاعدتا از لج تو

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 2:48  توسط شاهین امیری فر  |